تبليغاتX
دلتنگیهام شعر حرفهای دلم


دلتنگیهام شعر حرفهای دلم

دوباره مینویسم.اما نه برای او برای دلم

تولد تولد تولد مبارک

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:19 توسط محدثه| |

بانوی من خوش امدی

بهت تبریک میگم

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:26 توسط محدثه|


آن پرنده عاشق است
عاشق ستاره ماهي‌اي
كه مثل يك نگين نقره‌اي
روي دست آب برق مي‌زند
ماهي لباس نقره‌اي هم عاشق است
عاشق پرنده ي طلايي‌اي
كه مثل سكه‌اي
توي مشت آفتاب
برق مي‌زند


آن پرنده را ولي چطور
مي‌شود به ماهي‌اش رساند!
خطبه ي عروسيِ
اين دو عاشق عجيب را چطور
مي‌شود ميان ابر و آب خواند!
هيچ‌كس
تاكنون
سفره‌اي براي عقد ماهي و پرنده‌اي نچيده است
هيچ‌كس پرنده ماهي اي نديده است.

 

   يك شبي ولي
مطمئنم عشق بال مي شود
راهيِ
جاده‌هاي روشن خيال مي‌شود
ماهي‌اي
مي‌پرد به سمت آسمان
يك شبي
مطمئنم عشق باله مي‌شود
راه هاي دور
مثل كاغذي
مچاله مي‌شود
و پرنده‌اي شناكنان
مي‌رود به قعر آب‌هاي بيكران
بعد از آن
روي نقشه‌هاي عاشقي
سرزمين تازه‌اي
آفريده مي‌شود
و پرنده ماهي‌اي
بال و پر زنان، شناكنان
هم در آب و هم در آسمان
ديده مي‌شود  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:41 توسط محدثه|

 

برای

    شب هایی که کنارم بودی

           یا برای

        شب هایی که نبودی

                  باید گریه کنم  !!!

 

 اشک ترجُمان کدام احساس است

               شوق یا بیم و اندوه  ...  !!!

        و پژواک های بی سرانجامِ حسرت

 

                  که دوباره

        به سینه ام باز می گردد

                برای لحظاتی که می دانستم

هیچ سهمی

                 از تو نمی توانستم داشته باشم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط محدثه|

گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من

گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت

گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت

گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط محدثه|

پرندگان هستند

تا من و تو برایشان

دانه های کلمات بریزیم

پرندگان هستند

تا من و تو عشق را

فراموش نکنیم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:40 توسط محدثه| |

 در شبانِ غم تنهایی خویش ٬ 

  عابد چشم سخنگوی توام

  من در این تاریکی ٬

  من در این تیره شب جانفرسا ٬

  زائر ظلمت گیسوی توام

  گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ٬

  گیسوان تو شب بی پایان

  جنگل عطر آلود

  شکن ِ گیسوی تو ٬

  موج دریای خیال

  کاش با زورق اندیشه شبی ٬

  از شط گیسوی مواج تو ٬ من

  بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

  کاش بر این شطِ مواج سیاه ٬

 همه عمر سفر می کردم ....

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:39 توسط محدثه| |

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور٬

گیسوان تو در اندیشه من٬

گرم رقصی موزون.

کاشکی پنجه من٬

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.

چشم من٬ چشمه زاینده اشک٬

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب٬

در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:37 توسط محدثه| |

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم ،

 

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

 

تو توانایی بخشش داری

  

دستهای تو توانایی آن را دارد ،

 

- که مرا

 

زندگانی بخشد

 

چشم های تو به من می بخشد

 

شورِ عشق و مستی

 

و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:36 توسط محدثه| |

تپش ساعت قلبم کم شد

                                             حس باران دلم نم نم شد

رفتی و باغ دلم بی قدمت

                                            خانه ی اشک و غم و ماتم شد

یاد دارم شب معراج تو را

                                           صورتت غرق گل مریم شد

بعد تو یاد همان یک جمله

                                          بر دل ساده ی من مرهم شد

گفتی ای عشق همیشه با تو

                                         گفتی از گرمی تو گرمم شد

حال رفتی و دلم در طلبت

                                        سهمش از بودن عشقت غم شد

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:35 توسط محدثه| |

دور از تو در اين شهر مرا همنفسي نيست

 

فرياد كنم از دل فرياد رسي نيست

 

ما را نفس از هجر به لب آمد و مردم

 

گويند اين عشق تو هم جز هوسي نيست

 

اي آه به شرر بسوزان سينه ما را

 

كين سينه براي دل ما جز قفسي نيست

 

گفتم به دل ازهمهمه جز در سينه چه غوغاست ؟

 

گفتا در اين خانه جز يار كسي نيست

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:34 توسط محدثه| |

تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی 

وصدای پایت بر دلم

نشسته است .

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:33 توسط محدثه| |

در عشق تو تنها بودم

چون جوانی که دیده به عشق می گشاید

و از جوانی خود سرمست بودم

و سراپای ترا غرق بوسه می ساختم

این داستان گذشته ایست

که هرگز فراموش نمی کنم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:31 توسط محدثه| |

بی تو این چشمه سار شب آرام

چشم گیرنده ی آهوان است.

بی تو ٬ این دشت سرشار

دوزخ جاودان است

بی تو مهتاب تنهای دشتم

بی تو خورشید سرد غروبم

بی تو ٬ بی نام و بی سرگذشتم

بی تو خاکسترم

بی تو ٬ ای دوست

بی تو این خانه تاریک و تنهاست

بی تو ٬ ای دوست

خفته بر لب سخن هاست!

بی تو خاکسترم

بی تو ٬

ای دوست!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:27 توسط محدثه| |

دیریست دلم مرده
در مسجد چشمانت
برخیز به مهمانی
با خنده پنهانت
*
دیریست که من بی تو
یک مرده بیجانم
در خلوت و تنهایی
بی تاب و پریشانم
*
دیریست که پروانه
لبخند نزد بر یاس
گنجشک نمی خواند
بر شکوفه گیلاس
*
دیریست که در سینه
یک ستاره می سوزد

دیدگان غمگین را
در راه تو می دوزد
*
دیریست که در کوچه
جا پای تو پیدا نیست
پاییز و بهارش را
چشمی به تماشا نیست
*
من در خم این کوچه
یک بنفشه می کارم
بگذار که این گل را
در دست تو بگذارم
*
بگذار شبم با تو
با نور بیامیزد
بگذار که دست من
بر گردنت آویزد
*
ای رفته سفر بر گرد!
این خواهش بیجا نیست

هر چند که می دانم
فردای تو با ما نیست !
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:24 توسط محدثه| |

تنم در آتشی می سوخت

زره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیرلب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش رابسوزانند

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:12 توسط محدثه| |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:11 توسط محدثه| |

من آن صيدم که افتاده ست دل در دام صيادم
نميخواهم که صيادم کند از بند آزادم
مرا اندوه آزادي ز دام چون تو صيادي
چنان در رنج ميدارد که ميآرد بفريادم
همه از بند مينالند و ميجويند آزادي
ولي من از گرفتاري به بند چون توئي شادم
دل از پرواز بي مقصد بتنگ آمد خوشا روزي
که ديدم دانه خال تو و در دامت افتادم
من آن مرغم که از بس مهرباني در قفس ديدم
هواي جانفراي بوستان رفته است از يادم
اگر دانسته بودم هست صيادم چنين زيبا
به دل تير تو ميکردم نهان و جان نميدادم
گرفتارم ولي از کس ندارم شکوه اي من
که خود اين بند را بر دست و پاي خويش بنهادم
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 توسط محدثه| |


Design By : Night Skin